قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

745

تاريخ الفي ( فارسى )

پسر زياد رسيد كه مسلم در خانهء محمّد كثير است . ابن زياد پسر خود را با جمعى فرستاد تا محمّد كثير و پسرش را بياورند و مسلمرا در خانهء وى جويند . خالد [ ابن عبيد اللّه ] بيامد و ناگاه سراى ابن كثير را فروگرفت و او و پسرش را به دست آورده نزد ابن زياد فرستاد . و از مسلم تفحّص بسيار نمودند ، در آن خانه نشان او پيدا نشد . امّا پسر زياد را چون چشم بر محمّد كثير افتاد آغاز درشتى و سفاهت كرد . محمّد كثير بانگ بر او زد كه اى پسر زياد من تو را نمىشناسم . پدر تو را به ستم به ابو سفيان بستند . تو را چه زهرهء آن است كه با من سفاهت كنى ؟ ايشان در اين سخن بودند كه از گوشهء شهر آواز كوس حربى [ 101 الف ] و نالهء ناى رزمى برآمد . و آن‌چنان بود كه قوم و قبيلهء محمّد كثير بسيار بودند ؛ چون شنيدند كه ابن زياد او را و پسرش را گرفته ، همه مسلّح و مكمّل شده قريب به ده هزار كس روى به كوشك نهادند و غوغاى عام با ايشان يار شد و كار بر پسر زياد تنگ گشت . بفرمود كه محمّد كثير را بر بام كوشك بردند و بر آن مردم نمودند . و خيال مردم آن بود كه ايشان را كشته‌اند . چون ايشان را زنده و سلامت ديدند دست از جنگ بازداشتند و محمّد كثير را اجازت شد كه بيرون آيد و پسر را آنجا بگذارد و مردم را تسكين دهد . محمّد كثير بيرون آمد و قوم خود را بازگردانيد و به منزل خويش آمده از مسلم خبر گرفت . چون شب درآمد سليمان بن صرد ، مختار بن عبيده ، و رقاء بن عازب ، و جمعى از مهتران كوفه پيش محمّد كثير آمده گفتند : اى بزرگ دين ! فردا پسرت را از كوشك بيرون آر تا مسلم را برآريم و از كوفه بيرون رفته به قبايل عرب بگرديم و لشكر عظيم جمع كرده به ملازمت امام حسين ، عليه السّلام ، رويم و به اتّفاق وى كمر حرب دشمنان بر ميان جدّ و جهد بنديم . و بر اين اتّفاق كردند . قضا را اوّل بامداد بود كه عامر بن الطفيل با ده هزار مرد از شام آمده به پسر زياد پيوست و پسر زياد به قوّت اين لشكر على الصّباح محمّد كثير را طلبيد و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشيدند . پس محمّد كثير روى به دارالاماره نهاد و قوم او با غوغاى عام قريب سى چهل هزار مرد گرداگرد قصر را گرفتند . چون محمّد كثير بيامد پسر زياد روى به وى كرده گفت : بگو جان خود را دوست‌تر مىدارى يا جان مسلم بن عقيل را ؟ محمّد كثير جواب داد : يابن زياد ، به سر اين حكايت رفتى . خدا جان مسلم را نگاه دارد و جان من اينك با سىهزار شمشير است كه حوالى تو را فرو گرفته‌اند . ابن زياد سوگند ياد كرد كه : به جان يزيد ، اگر مسلم را به دست ما ندهى ، بگويم تا سرت را از تن جدا كنند . محمّد كثير گفت : يابن مرجانه ! تو را زهرهء آن نباشد كه مويى از سر من كم كنى . ابن زياد منفعل شده دواتى كه پيش او نهاده بود برداشت و به جانب